نمیدانم تا به حال این را گفته بودم به تو ؟
که تا چه اندازه دلم یک پنجره میخواهد !
دقیقا همه ی دیوار نشیمن را که بگیرد هیچ ، پرده هم نمیخواهد
شب می ایستیم به تماشا با پنجره ی باز
هر انچه که در شب هست و کسی آن را نمیبیند جز من و تو
راستی یادم رفت قید کنم آن فصل بی شک فصل ( پائیز ) است !
همین که میگویم هیجان دستهایم را سست میکند
پاک فراموش کردم چندین شمع تنها برای این شب کنار گذاشته بودم
کاش
صبح نشود . . .
بیبنم اگر تو نبودی !
وای آن وقت چقدر تنها می شدم
( تو مرا می فهمی )
راستی داشت یادم میرفت از تو ممنونم . . .