تبليغاتX
ستاره
 

میگفت خدا از همه چیز با خبره . آینده رو میدونه . فردا ها رو رقم میزنه .

میگفت هرچی که بشه خدا خودش خواسته . خواست خدا از اونی که ما دلمون میخواد مهمتره .

میگفت دلت رو بذاری کنار بهتره تا خدا رو .

میگفت اگه به حرفش گوش کنی به وقتش دلت رو به دست میاره و شادت میکنه .

میگفت یادت باشه فقط باید صبور باشی

وقتی از پنجره ی کوچیکه اتاقم به این شهر بزرگ و مردمش نگاه میکنم

یادم به حرفاش می افته ... بهش نمی اومد دروغ تو کارش باشه اما به اخرین حرفش که فکر میکنم میبینم چقدر دروغ گو بود .

میگفت :( ادما همه قلبی تو سینه دارن که عاشقه)

ازش دلخورم که این همه من رو سر کار گذاشت .

یکم که فکر میکنم به خودم میگم در موردش بد قضاوت نکن . شاید اون توی این دنیا زندگی نمیکرد شاید وقتی یاد داستانای عاشقانه ی قدیم می افتاد دلش میخواست یه تیکه هاییش و برای خودش مرور کنه .

همیشه اون گفت و من دو تا گوش بودم که هیچ وقت از شنیدن خسته نمیشد . همیشه اون یه کتاب پر از حرف بود و من دو تا چشم که تا سو داشت به خوندنش مینشست. همیشه اون نشسته بود و من پای پیاده مسافر سرزمین ها ی خیالش .

هیچ وقت خسته نمیشدم چون هدف داشتم و برای هدفم ارزش قائل بودم. بهم یاد داده بود که عشق اولین گام و اخرین گامه . تو هر کاری و نسبت به هر چیزی اول باید اون باشه تا بشه روی باقیش حساب کرد .

وای چقدر دلم گرفته . این همه احساس و عشق که شنیدم و یاد گرفتم همه قصه بود . . .

یعنی فقط باید نویسنده باشی تا بتونی جز به خودت با دیگرانم درد دل کنی . تمام قصدش این بود که از من یه نویسنده بسازه ؟

 اما قرار ما این نبود .

یادمه اولین بار که دیدمش گفت زندگی کردن هنر میخواد هنرش اسونه فقط باید دل داشت و عاشق بود . میخوا ست زندگی کردن رو یاد بده اما ...

دیگه خسته شدم . راستش رو بگم دلم نمی خواد به حرفات عمل کنم . میدونم ناراحت میشی و احساس شرمندگی میکنی که یه همچین شاگرد نمونه ای داری . اما بذار یه چیزی بهت بگم .

اگه می خواستی خودم رو بشناسم یا اینکه زندگی و عشق رو درک کنم باید چند لحظه بهم گوش کنی . اون وقت بهم بگو اشتباهم تو کدوم قسمتش بود . هرچی باشه تو استاد من بودی مگه نه؟

اون اسمونی که از توش خدات معلوم بود رنگش دودی نبود مگه نه ؟

اون ادمایی که براشون از عشق میگفتی دلاشون سنگی نبود مگه نه ؟

اون خدایی که میگفتی از همه چیز با خبره و همه چیز رو رقم میزنه انگار از این همه بی عشقی بی خبر مونده مگه نه ؟

اون ادمایی که لحظه ی مرگ تمام بدنشون یخ میکرد ولی قلبشون هنوز از عشق گرم بود خیلی وقته مردن مگه نه ؟

 

 

            

دوستای عزیزی که همیشه به من لطف داشتید و دارید ممنونم از همتون اما خیلی ها ناراضی هستن از نوشته هام و روحیه ی کلی وبلاگ . باید خدمت این دسته از دوستای گلم عرض کنم شاد یا غمگین بودن چیزی نیست که ما بخوایم اون رو مثل یه بازیگر ماسک چهرمون کنیم .

قبل از این گفته بودم باز هم میگم تو این وبلاگ من فقط حرف دلم رو میزنم اگر کسی رو ناراحت کردم ازش صمیمانه عذر خواهی میکنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:7  توسط سیزده   | 

 

هرچی آرزویه خوبه مال تو

هرچی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبایه بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه؟

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاهه آخر تو اسمون خونه نشین بود

دلتو شکسته بودم همه ی قصه همین بود

میتونستم با تو باشم

مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی تو

مثل تو تنهایه تنها

 

      

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 3:47  توسط سیزده   |