میگفت خدا از همه چیز با خبره . آینده رو میدونه . فردا ها رو رقم میزنه .
میگفت هرچی که بشه خدا خودش خواسته . خواست خدا از اونی که ما دلمون میخواد مهمتره .
میگفت دلت رو بذاری کنار بهتره تا خدا رو .
میگفت اگه به حرفش گوش کنی به وقتش دلت رو به دست میاره و شادت میکنه .
میگفت یادت باشه فقط باید صبور باشی
وقتی از پنجره ی کوچیکه اتاقم به این شهر بزرگ و مردمش نگاه میکنم
یادم به حرفاش می افته ... بهش نمی اومد دروغ تو کارش باشه اما به اخرین حرفش که فکر میکنم میبینم چقدر دروغ گو بود .
میگفت :( ادما همه قلبی تو سینه دارن که عاشقه)
ازش دلخورم که این همه من رو سر کار گذاشت .
یکم که فکر میکنم به خودم میگم در موردش بد قضاوت نکن . شاید اون توی این دنیا زندگی نمیکرد شاید وقتی یاد داستانای عاشقانه ی قدیم می افتاد دلش میخواست یه تیکه هاییش و برای خودش مرور کنه .
همیشه اون گفت و من دو تا گوش بودم که هیچ وقت از شنیدن خسته نمیشد . همیشه اون یه کتاب پر از حرف بود و من دو تا چشم که تا سو داشت به خوندنش مینشست. همیشه اون نشسته بود و من پای پیاده مسافر سرزمین ها ی خیالش .
هیچ وقت خسته نمیشدم چون هدف داشتم و برای هدفم ارزش قائل بودم. بهم یاد داده بود که عشق اولین گام و اخرین گامه . تو هر کاری و نسبت به هر چیزی اول باید اون باشه تا بشه روی باقیش حساب کرد .
وای چقدر دلم گرفته . این همه احساس و عشق که شنیدم و یاد گرفتم همه قصه بود . . .
یعنی فقط باید نویسنده باشی تا بتونی جز به خودت با دیگرانم درد دل کنی . تمام قصدش این بود که از من یه نویسنده بسازه ؟
اما قرار ما این نبود .
یادمه اولین بار که دیدمش گفت زندگی کردن هنر میخواد هنرش اسونه فقط باید دل داشت و عاشق بود . میخوا ست زندگی کردن رو یاد بده اما ...
دیگه خسته شدم . راستش رو بگم دلم نمی خواد به حرفات عمل کنم . میدونم ناراحت میشی و احساس شرمندگی میکنی که یه همچین شاگرد نمونه ای داری . اما بذار یه چیزی بهت بگم .
اگه می خواستی خودم رو بشناسم یا اینکه زندگی و عشق رو درک کنم باید چند لحظه بهم گوش کنی . اون وقت بهم بگو اشتباهم تو کدوم قسمتش بود . هرچی باشه تو استاد من بودی مگه نه؟
اون اسمونی که از توش خدات معلوم بود رنگش دودی نبود مگه نه ؟
اون ادمایی که براشون از عشق میگفتی دلاشون سنگی نبود مگه نه ؟
اون خدایی که میگفتی از همه چیز با خبره و همه چیز رو رقم میزنه انگار از این همه بی عشقی بی خبر مونده مگه نه ؟
اون ادمایی که لحظه ی مرگ تمام بدنشون یخ میکرد ولی قلبشون هنوز از عشق گرم بود خیلی وقته مردن مگه نه ؟

دوستای عزیزی که همیشه به من لطف داشتید و دارید ممنونم از همتون اما خیلی ها ناراضی هستن از نوشته هام و روحیه ی کلی وبلاگ . باید خدمت این دسته از دوستای گلم عرض کنم شاد یا غمگین بودن چیزی نیست که ما بخوایم اون رو مثل یه بازیگر ماسک چهرمون کنیم .
قبل از این گفته بودم باز هم میگم تو این وبلاگ من فقط حرف دلم رو میزنم اگر کسی رو ناراحت کردم ازش صمیمانه عذر خواهی میکنم
هرچی آرزویه خوبه مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبایه بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه؟
اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاهه آخر تو اسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودم همه ی قصه همین بود
میتونستم با تو باشم
مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم و بی تو
مثل تو تنهایه تنها
