اسطوره های کودکی ام را صدا کنید
من را میان قصه ی انها رها کنید
دنیای مردمانه حقیقی دروغ بود
دیگر حساب باور من را جدا کنید
بی قهرمان و قصه نشستن برای چیست ؟
فکری به حال آخر این ماجرا کنید
یکبار قصر رستم افسانه ساز را
در نغمه های تلخ حقیقت به پا کنید
اینجا فنا پذیر و حقیرند مردمان
من را به جاودانه شدن آشنا کنید
از دست واقعیت این شهر خسته ام خسته
اسطوره های کودکیم را صدا کنید ! ! !

ماییم و این جماعت بی سر صورت به روی صورت دیگر
ماییم و درس کهنه ی بازی ماییم و این فریبه نمایان
نفرین به ما که دیر رسیدیم نفرین به ما که هیچ ندیدیم
جز چشمهای خسته ی ایمان جر دستهای بسته ی عرفان
نفرین به ما که سخت خرابیم ما را ببین (شبیه سرابیم)
دنبال یک حقیقت ویران ویران یک غریزه ی آسان
نفرین به من که مانده ام اینجا در این خطوط محکمه بیجا
نفرین به تو اگر نگریزی از شهر نغمه های پریشان
تا کی میان ترمز و تردید ؟
نفرین بر امتداد خیابان . . .

دیگر هیچ خیابان خلوتی را نمی توانم پیدا کنم که در آن براحتی و در کمال آرامش قدم بزنم.
دیگر هیچ پارکی را نمی بینم که عاری از صدای بوق ماشینها باشد تا بروم به راحتی در آنجا تفکر کنم.
دیگر هیچ هوای پاکی را نمی توانم از دست این دود های آلوده رها ببینم تا استشمام کنم.
دیگر هیچ جایی را سراغ ندارم که وقتی به اطرافش نگاه میکنم آسمانخراشی نبینم.
دیگر هیچ...
همه چیز برایم تمام شده چون عشقی نیست که بخاطرش بمانم و همه این چیز ها را تحمل کنم.عشق
من روی زمین نیست.روی زمینی که دیگر از محبت و احترام وصداقت و راستی وهمدلی ودوستی وغیره
و....خبری نیست.
می خواهم اینجا را ترک کنم و ادامه زندگی ام را در کنار تو باشم.دیگر نمی توانم از روی زمین تو رافقط
نظاره کنم آن هم فقط در شب هایی که در آسمان از ابر و مه خبری نباشد.دیگر نمی توانم حسرت در
کنار تو بودن را بخورم.
من به تو نیاز دارم
به آرامش اطرافت
به نور وجودت
به خودت
به ستاره بودنت
به نزدیکی ات به پروردگار...
وقتی که قاضی حکم رو بر علیه تو صادر میکنه و ختم جلسه اعلام میشه
موندن و جنگیدن توی جایگاه دیگه بی فایده ست ...
هرگاه دفتر خاطراتت را برگی تازه مینوشتی
من آن را از تو میدزدیدم و تا چشمانت گرم خواب شیرین بود آن را حرف به حرف میخواندم و برای هر نقطه از آن اشکی از جنس نقره میریختم
و تو روز بعد هنگامی که دفترت را می گشودی تا برگ تازه ای را از آن نقطه باران کنی
باز نگاهت به خاطره ی روز قبل خیره میماند که چرا کاغذت بارانیست ! ! !

عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک میریزد آخر افسانه ای

گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم
گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم
گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند
گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم

گاهی اوقات اون قدر حرف واسه گفتن داری که نمیدونی از کجا باید شروع کنی و کدوم حرفت رو بذاری واسه آخرین لحظه
شاید هم کسی نباشه که بتونی حرف دلت رو بهش بگی و ترجیح بدی یه قلم برداری و همه ی اشک و لبخندت رو روی کاغذ بیاری اما شاید مثل من موقع نوشتنش مجبور بشی فقط چند نقطه چین بذاری ...
