دردها از بودن است و حرفها از نبودن،
ميان بودن و نبودن مرزی است باريک ....شايد بتوان در آن مرز قدم زد،آبی نوشيد و شعری نوشت ...بی هيچ درد و حرفی....
چرا نخستين شعر آدم از نخستين دردش مايه ميگيرد؟؟؟
مگر شعور با درد ساخته ميشود؟؟؟
ميتوان بدون درد هم شعری سرود......
من آن مرز را ميخواهم

نیلوفر
مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد
زندگی را فرصتی آن قدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد یا
از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند
عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد
...

نیلوفر
دیسال پناه آوردیم به فصل سبز بودن
امسال را به پاییزی که شاید اغاز زمستان باشد اما
زمستان هم گذشت و چشم من خیس است و بارانی
. . .
سال بعد. فصلی دگر (شاید)

نیلوفر
من
همان پرنده ام
که وقتی آواز می خوانم
همه در کنارم من هستند.
من
همان پرنده ام
که وقتی سوت و کورم
همه از من دور هستند.
خسته شدم از این همه دورنگی.
می خواهم کسی را پیدا کنم
در خواندن کنارم در سوت و کوری همراهم ولی افسوس که پیدا نمیشه.
ایمان