دلم گرفت از اين همه سکوت
چرا؟ مرا نمي خواني
دلم گرفت از اين همه تنهايي
چرا؟ نمي آيي
تا من دوباره معناي عشق را بفهمم
وسعت عميق جاذبه را
...
چرا گريه نکنم؟
وقتي که جمعه به غروب مي رسد
چه هفته هايي که بي تو رفتند
و چه هفته هايي که بي تو مي ايند
اينجا شمعي رو به خاموشيست
و اين خانه پر است از آه
آه!!
که انتظار هم به ستوه آمده
از کدام کوچه خواهي آمد؟
کدام روز؟
دلم گرفت از اين همه ديوار
که مرا از تو دور مي کند
دلم گرفت از اين همه کوچه
که بن بست است
بگذار
سر راهت
تنها ترين منتظر باشم
تا تو هم تنها ترين
خاطره سبز من باشي

از بس که آسمان دلم ابريست
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمي دانم چرا؟
دريا را هم که ديدم
به ياد تو افتادم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوستت دارم

همیشه در بازی گرگم به هوا، از گرگ شدن فرار می کردیم
و اکنون،نا خواسته
در تمامی بازی ها گرگیم
بی آنکه از خودمان بترسیم
من از بازی هفت سنگ می ترسم
می تر سم آن قدر سنگ روی سنگ بچینم
که دیوار سنگی مرا در بر گیرد.
بیا لی لی بازی کنیم
که با هر رفتی دوباره برگردیم !!!

پاییز است.
بغض آسمان میشکند
فرشته ها میگریند
کسی چه میداند
شاید برای تنهایی من
یا غریبی تو

نیلوفر