کنار می رود
پرده
از جریانی فشرده از حادثه ای که ورم می کند
روی سنگینی صورتک هایمان
نمایش که به انتها می رسد
خالی می شوند صندلی های خسته
صحنه غرق می شود در آرامشی خاموش
و معبری انباشته از
بلیط های باطله می ماند و سوالی
ایا حرفی از قلم نیفتاده ست ؟

دلتنگ از کنار پنجره گذشتم
دیشب من چنان فیلمی در دور تند از ذهن خسته ام عبور کرد
بیهوده برایت میگویم:
« دیشب هوای بیرون بوی تو را داشت
ماه از تو سخن میگفت و ستاره از تو می نوشت
دیشب باد آواز تو را میخواند و درختان سر مست رقص تو را تکرار میکردند
راستی بگویمت دیشب فاخته هم خواند و دخترک کوچک همسایه گریه نکرد
من غرق خیال تو دوره کردم شبها و روزهای گذشته را که چگونه آواز تو را تکرار کنم
چه بگویم که غرور کلمه های پیشین تو پنجره را بست و چراغ را کشت
وآخر در زیر ملحفه ای گرفتار سرود خواندم که باید گذاشت و گذشت.... »
دلتنگ از کنار پنجره می گذرم
با یاد گذشته ای نه چندان دور که پنجره تکرارش کرد
امشب پرده را هم میکشم ..........

روزي که ميميرم
نگران من نباش
که ميان ابرها گم نمي شوم
و اشک مريز
که نميتوانم
حتي بغض کنم
حتي صدايم مکن
که من ديگر درون تورا حس ميکنم
وقتي مردم
ميان اسمان مرا بجوي
نه زير سنگي که نام من کشيده به روي
من
هميشه تورا از فراز ابرها
تماشا ميکنم

بايد عاشق شد
ديوانه شد
رفت و شكست
كوله باري شد
در پيچ رهي
يا غباري شد
و از كوچه گذشت
تيله سنگي شد و غلطيد به رود
بايد از كوچه
گذشت
