
تمام كه شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم.
راهی به رهایی میجستم.
كدام راه؟
نمیدانستم.
ستم
بر سرزمین سرنوشتم
پایدار ماند.
از بند نرستم.
اینك
از اندكی بودن آمدهام،
از روزهای گرفته بارانی
و رطوبت مهلك تنی
در پیچ و تاب،
از شب بلند التهاب
كه روز ناغافل
به رویمان افتاد.
حال
سفری به انتهای شب
به غروبی ممتد
به روزی بیرمق و آفتابی
كه بوی خاطرات كهنه میدهد.
سفری به یادبود بودنها
به سرزمین آرزوهای محال.
بدرود،
آغوش باز نیاز!
بدرود،
تندیس باران خورده انتظار
در پیچ خیابان!
بدرود،
مسیر خیس كوهستانی!
بدرود،
احساس خوش سرگردانی
در پس كوچههای پرسهای ناگهانی!
روبرو
لحظههای كشدار دلمردگی
در چین و چروك این به اصطلاح زندگی
.

((ديگر بس است خسته شدم )) پرده را کشيد
تا کي کنار پنجره آرام و بي صدا
در انتظار آمدن و وعده و وعيد
تنهاترين بمانم و در فکر اين که او
شايد در انتظار محالي به من رسيد!؟
اول بلند شد نفسي تازه کرد و بعد
دستي به گيسوان پريشان خود کشيد
آبي به پلک هاي ورم کرده اش که زد
از لابه لاي هر مژه اش غصه اي پريد
در چشم هاي آينه خود را نشاند و گفت:
(( اين بار جور ديگر از اول نه نا اميد ))
افسوس بغض راه دلش را فشرده بود
قلبش کلام تازه او را نمي شنيد!
برگشت با خيال خودش گريه کرد و باز
پرده کنار رفت و به هق هق نفس بريد
