حالا سالها گذشته است
دیگر باران آبی نیست
و گربه ها همگی شرورند .
چرا
خیال می کنی
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم .
من !
آن هم من !
من بروی چینه ی نازکی راه می روم
که یکسوش دریایی از خون موج می زند
و سوی دیگرش دوزخی از آتش است
آن چنان عمیق که سرچشمه ی آن پیدا نیست .
در امتداد ستونهای گریزان
و ذرات زرد پراکنده
بیآنکه هوا
بیآنکه آسمان.
گردش نور
بر خطوط قرمز ممنوع
در دایرهای به وسعت دیدمان.
اینسان
از نفس
نفس
نفس
افتاد،
انسان