تبليغاتX
ستاره

اندازه ی نزدیکیمان همین قدر بود

که تو از کنارم بی تفاوت گذر کنی و من

چند قدم جلوتر ته مانده ی سیگارت را خاموش کنم

و یک غروب غم آلود پائیز از کنارم عبور میکنی

بی آنکه بدانی پیکرم را چه کسی از روی زمین برخواهد داشت


. . .

 




+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:22  توسط سیزده   | 


گلدسته ها را بالاتر نبرید !
هرقدر که بالا بروید
باز هم
دستتان به خدا نمیرسد
اما من
خدایی را می‌شناسم
که در حیاط خانه مان
شاه‌ پسند می‌رویاند
و در مزارع
با گندمها و پاییز
زرد میشود.
من، پیرزنی را می‌شناسم
که گمان میکند
خدا
در سجاده اش جا میشود.
هرقدر که بالا بروید

دستتان به خدا نخواهد رسید



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 19:25  توسط سیزده   |